تبليغاتX
آدمك چوبي تنها ميانه اين مزرعه متروكه...

پسر به دختر گفت اگه يه روزي به قلب احتياج داشته باشي اولين نفري هستم كه ميام تا قلبمو با تمام وجودم تقديمت كنم.دختر لبخندي زد و گفت ممنونم.


تا اينكه يك روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نياز فوري به قلب داشت..از پسر خبري نبود..دختر با خودش ميگفت :ميدوني كه من هيچوقت نميذاشتم تو قلبتو به من بدي و به خاطر من خودتو فدا كني..ولي اين بود اون حرفات..حتي براي ديدنم هم نيومدي...شايد من ديگه هيچوقت زنده نباشم.. آرام گريست و ديگر چيزي نفهميد...

چشمانش را باز كرد..دكتر بالاي سرش بود.به دكتر گفت چه اتفاقي افتاده؟دكتر گفت نگران نباشيد پيوند قلبتون با موفقيت انجام شده.شما بايد استراحت كنيد..درضمن اين نامه براي شماست..!
دختر نامه رو برداشت.اثري از اسم روي پاكت ديده نميشد. بازش كرد و درون آن چنين نوشته شده بود:

سلام عزيزم.الان كه اين نامه رو ميخوني من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش كه بهت سر نزدم چون ميدونستم اگه بيام هرگز نميذاري كه قلبمو بهت بدم..پس نيومدم تا بتونم اين كارو انجام بدم..اميدوارم عملت موفقيت آميز باشه.(عاشقتم تا بينهايت)


دختر نميتوانست باور كند..اون اين كارو كرده بود..اون قلبشو به دختر داده بود..
آرام اسم پسر را صدا كرد و قطره هاي اشك روي صورتش جاري شد..و به خودش گفت چرا هيچوقت حرفاشو باور نكردم...

========================================

دوستای عزیز این آخرین داستانیه که به صورت پشت سر هم میزارم تو وب

بعد از این چیزای دیگه هم میزارم

خیلی دوستون دارم  


 

+ نوشته شده در  جمعه 14 دی1386ساعت 0:50 قبل از ظهر  توسط adamak  | 

 

در پارک شهر ، زني با يک مرد ، روي نيمکت نشسته بودند و به کودکاني که در حال بازي

بودند نگاه مي کردند. زن رو به مرد کرد و گفت : "پسري که لباس قرمز به تن دارد و از

سرسره بالا مي رود پسر من است." مرد در جواب گفت : "چه پسر زيبايي!" و در ادامه گفت :

 "او هم پسر من است." و به کودکي اشاره کرد که داشت تاب بازي مي کرد.

مرد نگاهي به ساعتش انداخت و پسرش را صدا زد : "تامي ، وقت رفتن است. "

اما تامي که دلش نمي آمد از تاب پايين بيايد گفت : " بابا ! فقط ? دقيقه ديگه ، باشه ؟ "

مرد سرش را تکان داد و قبول کرد. مرد و زن باز صحبت کردند. دقايقي گذشت و پدر دوباره

صدا زد : "تامي! دير مي شود ، برويم." ولي تامي باز خواهش کرد : "بابا ! ? دقيقه ، اين دفعه

 قول مي دهم. "

مرد لبخندي زد و باز قبول کرد. در همين هنگام زن رو به مرد کرد و گفت : "شما آدم

خونسردي هستيد ولي فکر نمي کنيد پسرتان با اين کارها لوس بشود؟ "

مرد جواب داد : "دو سال پيش در حادثه ي رانندگي پسر بزرگترم را از دست دادم . من هيچ گاه

 براي سام وقت کافي نگذاشته بودم. تامي فکر مي کند که ? دقيقه بيشتر براي بازي کردن وقت

دارد ولي حقيقت آنست که من ? دقيقه بيشتر وقت مي دهم تا بازي کردن و شادي او را ببينم."


 

+ نوشته شده در  جمعه 16 آذر1386ساعت 2:45 قبل از ظهر  توسط adamak  | 

 

كوله ‌پشتي‌اش‌ را برداشت‌ و راه‌ افتاد. رفت‌ كه‌ دنبال‌ خدا بگردد؛ و گفت:
تا كوله‌ام‌ از خدا پر نشود برنخواهم‌ گشت.نهالي‌ رنجور و كوچك‌ كنار راه‌ ايستاده‌ بود.مسافر با خنده‌اي‌ رو به‌ درخت‌ گفت: چه‌ تلخ‌ است‌ كنار جاده‌ بودن‌ و نرفتن؛ و درخت‌ زير لب‌ گفت:
 ولي‌ تلخ‌ تر آن‌ است‌ كه‌ بروي‌ و بي‌ رهاورد برگردي. كاش‌ مي‌دانستي‌ آن‌چه‌ در جست‌وجوي‌ آني، همين‌جاست. مسافر رفت‌ و گفت: يك‌ درخت‌ از راه‌ چه‌ مي‌داند، پاهايش‌ در گِل‌ است،
 او هيچ‌گاه‌ لذت‌ جست‌وجو را نخواهد يافت. و نشنيد كه‌ درخت‌ گفت: اما من‌ جست‌وجو را از خود آغاز كرده‌ام‌ و سفرم‌ را كسي‌ نخواهد ديد؛ جز آن‌ كه‌ بايد.
 مسافر رفت‌ و كوله‌اش‌ سنگين‌ بود. هزار سال‌ گذشت، هزار سالِ‌ پر خم‌ و پيچ، هزار سالِ‌ بالا و پست. مسافر بازگشت. رنجور و نااميد.
 خدا را نيافته‌ بود، اما غرورش‌ را گم‌ كرده‌ بود. به‌ ابتداي‌ جاده‌ رسيد. جاده‌اي‌ كه‌ روزي‌ از آن‌ آغاز كرده‌ بود. درختي‌ هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده‌ بود.
 زير سايه‌اش‌ نشست‌ تا لختي‌ بياسايد. مسافر درخت‌ را به‌ ياد نياورد. اما درخت‌ او را مي‌شناخت. درخت‌ گفت: سلام‌ مسافر، در كوله‌ات‌ چه‌ داري، مرا هم‌ ميهمان‌ كن. مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمنده‌ام، كوله‌ام‌ خالي‌ است‌ و هيچ‌ چيز ندارم. درخت‌ گفت: چه‌ خوب، وقتي‌ هيچ‌ چيز نداري، همه‌ چيز داري.
 اما آن‌ روز كه‌ مي‌رفتي، در كوله‌ات‌ همه‌ چيز داشتي، غرور كمترينش‌ بود، جاده‌ آن‌ را از تو گرفت. حالا در كوله‌ات‌ جا براي‌ خدا هست.
 و قدري‌ از حقيقت‌ را در كوله‌ مسافر ريخت. دست‌هاي‌ مسافر از اشراق‌ پر شد و چشم‌هايش‌ از حيرت‌ درخشيد و گفت:
 هزار سال‌ رفتم‌ و پيدا نكردم‌ و تو نرفته‌اي، اين‌ همه‌ يافتي!
درخت‌ گفت: زيرا تو در جاده‌ رفتي‌ و من‌ در خودم.
و پيمودن‌ خود، دشوارتر از پيمودن‌ جاده‌هاست.


 

+ نوشته شده در  جمعه 25 آبان1386ساعت 1:24 قبل از ظهر  توسط adamak  | 

هر روز و هميشه چشمهايش به او بود، خيلي دوستش داشت، تنها به او

فکر مي کرد.چند روزي گذشت، بعد از اين همه انتظار توانست با او صحبت

کند وقتي شروع کرد، از خوشحالي نمي دانست چه بگويد، نزديک بود

همه چيز را خراب کند اما خوب شروع کرد.


يک روز حرفي در دلش مانده بود که مي خواست به او بگويد ولي 

موقعيتش

فراهم نمي شد، تا بالاخره اسمش را صدا زد و گفت: دوستت دارم.


طرف مقابلش از اين حرف خيلي تعجب کرد؛ ارتباط آنها ظاهرا با هم خوب

بود، تا يک بار همان طرف به او گفت ديگر نمي خواهم تو را ببينم، اما او

واقعا دوستش داشت و از او خواهش کرد تنهايش نگذارد، او بعد از اين همه

اصرار قبول کرد که باز هم با او بماند.


روزها گذشت‌، چندين ماه گذشت، سالها گذشت، يک روز به او گفت

عاشقت شدم.او خيلي بيشتر از دفعه قبل تعجب کرد، اما بعد از چند روز و

شايد چند ماه و حتي بيشتر؛ شايد سالها، جمله عاشقت هستم پشت

سر هم گفته مي شد، ديگر براي او تکراري شده بود، در کل دوستت دارم

تکراري شده بود.


روزي عاشق داستان ما، ديد ديگر عاشق بودنش براي او اهميتي ندارد،

تصميم گرفت برود و بيشتر از اين عمر خودش و او را تلف نکند، اما با

خودش مي گفت من هنوز دوستش دارم، با اينکه او خيلي اذيتش کرده بود،

اما گفت اگر يک روز بفهمم عاشق من است، اگر بفهمم واقعا از عمق

وجود و قلبش من را دوست دارد، باز هم پيش او بر مي گردم، يک ماه و

شايد سالها گذشت و عشقي در او نديد. به قولي که به خودش داده بود

عمل کرد و رفت…روزها گذشت ، ماه ها گذشت ، سالها گذشت و ديگر

هيچ موقع نيامد، کسي که دوستش داشت هيچ موقع عاشقش نشد و

شايد نبود…

 

دوستای عزیز منو ببخشین که دیر آپ کردم زودتر از این واسم مقدور نبود

همتونو دوست دارم

 

+ نوشته شده در  جمعه 4 آبان1386ساعت 3:16 قبل از ظهر  توسط adamak  | 

 

روزي روزگاري پسرك فقيري زندگي مي كرد كه براي گذران زندگي و تامين

مخارج تحصيلش دستفروشي مي كرد.از اين خانه به آن خانه مي رفت تا

شايد بتواند پولي بدست آورد.روزي متوجه شد كه تنها يك سكه 10 سنتي

برايش باقيمانده است و اين درحالي بود كه شديداً احساس گرسنگي مي

كرد.تصميم گرفت از خانه اي مقداري غذا تقاضا كند. بطور اتفاقي درب خانه

اي را زد.دختر جوان و زيبائي در را باز كرد.پسرك با ديدن چهره زيباي دختر

دستپاچه شد و بجاي غذا ، فقط يك ليوان آب درخواست كرد.

 

دختر كه متوجه گرسنگي شديد پسرك شده بود بجاي آب برايش يك ليوان

بزرگ شير آورد.پسر با تمانينه و آهستگي شير را سر كشيد و گفت :

«چقدر بايد به شما بپردازم؟ » .دختر پاسخ داد: « چيزي نبايد بپردازي.مادر

به ما آموخته كه نيكي ما به ديگران ازائي ندارد.» پسرك گفت: « پس من از

صميم قلب از شما سپاسگذاري مي كنم»


سالها بعد دختر جوان به شدت بيمار شد.پزشكان محلي از درمان بيماري او

اظهار عجز نمودند و او را براي ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در

بيمارستاني مجهز ، متخصصين نسبت به درمان او اقدام كنند.


دكتر هوارد كلي ، جهت بررسي وضعيت بيمار و ارائه مشاوره فراخوانده

شد.هنگاميكه متوجه شد بيمارش از چه شهري به آنجا آمده برق عجيبي در

چشمانش درخشيد.بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بيمار حركت

كرد.لباس پزشكي اش را بر تن كرد و براي ديدن مريضش وارد اطاق شد.در

اولين نگاه اورا شناخت.


سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر براي نجات جان بيمارش

اقدام كند.از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام

پس از يك تلاش طولاني عليه بيماري ، پيروزي ازآن دكتر كلي گرديد.


آخرين روز بستري شدن زن در بيمارستان بود.به درخواست دكتر هزينه

درمان زن جهت تائيد نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چيزي نوشت.آنرا

درون پاكتي گذاشت و براي زن ارسال نمود.


زن از باز كردن پاكت و ديدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بود كه

بايد تمام عمر را بدهكار باشد.سرانجام تصميم گرفت و پاكت را باز

كرد.چيزي توجه اش را جلب كرد.چند كلمه اي روي قبض نوشته شده

بود.آهسته انرا خواند:


«بهاي اين صورتحساب قبلاً با يك ليوان شير پرداخت شده است»

.......................

آري دوستان به گفته بهتر:

 

تو نيکي مي کن و در دجله انداز    که ايزد در بيابانت دهد باز

 

+ نوشته شده در  شنبه 21 مهر1386ساعت 1:41 قبل از ظهر  توسط adamak  | 

 مردي، دير وقت، خسته و عصباني، از سر کار به خانه بازگشت. دم در پسر

پنج ساله اش را ديد که در انتظار او بود.

بابا! يک سوال از شما بپرسم؟

بله حتما. چه سوالي؟

بابا، شما براي هر ساعت کار، چقدر پول مي گيريد؟

مرد با عصبانيت پاسخ داد:" اين به تو ارتباطي ندارد. چرا چنين سوالي مي

کني؟"

فقط مي خواهم بدانم. بگوييد براي هر ساعت کار، چقدر پول مي گيريد؟

اگر بايد بداني خوب مي گويم، 20 دلار.

پسر کوچک در حالي که سرش پايين بود، آه کشيد. سپس به مرد نگاه کرد

و گفت:" مي شود لطفا 10 دلار به من قرض بدهيد؟"

مرد بيشتر عصباني شد و گفت:" اگر دليلت براي پرسيدن اين سوال، فقط

اين بود که پولي براي خريدن يک اسباب بازي مزخرف از من بگيري، سريع

به اتاقت برو، فکر کن و ببين که چرا اينقدر خود خواه هستي. من هر روز،

سخت کار مي کنم و براي چنين رفتارهاي کودکانه اي وقت ندارم."

پسر کوچک، آرام به اتاقش رفت و در را بست.

مرد نشست و باز هم عصباني تر شد:" چطور به خودش اجازه مي دهد

براي گرفتن پول از من چنين سوالي بپرسد؟" بعد از حدود يک ساعت مرد

آرام تر شد و فکر کرد که شايد با پسر کوچکش خيلي تند و خشن رفتار

کرده است. شايد واقعا چيزي بوده که او براي خريدش به 10 دلار نياز داشته

است. به خصوص اينکه خيلي کم پيش مي آمد پسرک از پدرش در

خواست پول کند.

مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز کرد.

خواب هستي پسرم؟

نه پدر، بيدارم.

فکر کردم شايد با تو خشن رفتار کرده ام. امروز کارم سخت و طولاني بود و

همه ناراحتي هايم را سر تو خالي کردم. بيا، اين 10 دلاري که خواسته

بودي.

پسر کوچولو نشست، خنديد و فرياد زد:" متشکرم بابا" بعد دستش را زير

بالشش برد و چند اسکناس مچاله شده در آورد.

مرد وقتي ديد پسر کوچولو خودش هم پول داشته است، دوباره عصباني

شد و غرولند کنان گفت:" با اينکه خودت پول داشتي، چرا باز هم پول

خواستي؟"

پسر کوچولو پاسخ داد:" براي اينکه پولم کافي نبود، ولي الان هست. حالا

من 20 دلار دارم. مي توانم يک ساعت از کار شما را بخرم تا فردا زودتر به

خانه بياييد؟ دوست دارم با شما شام بخورم......."


 

+ نوشته شده در  جمعه 13 مهر1386ساعت 11:44 قبل از ظهر  توسط adamak  | 

سلام دوستای عزیز

این داستان رو یکی از دوستای خوبم فرستاده

از نظرات شما هم ممنون و اینکه بفکرم هستین منو خیلی خوشحال می کنه

بازم پیشه من بییاین

 

روزی مرد کوری روی پله های ساختمانی نشسته بود و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود. روی تابلو خوانده می شد : من کور هستم ، لطفا کمک کنید .

روزنامه نگاری از کنار او می گذشت. نگاهی به او انداخت ، فقط چند سکه در داخل کلاه بود.

او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت ،آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت.

تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد .

عصر همان روز روزنامه نگار به آن محل بازگشت ومتوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه واسکناس شده است .

مرد کور از صدای قدمهای او ،روزنامه نگار را شناخت.از او پرسید: بر روی آن تابلو چه نوشته است؟؟؟

روزنامه نگار جواب داد: چیز خاصی نبود ،من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم. لبخندی زد و به راه خود ادامه داد.

مرد کورهیچ وقت نفهمید که او چه نوشته بود ، اما روی تابلوی او خوانده می شد:

امروز بهار است ،ولی من نمی توانم آن را ببینم!!!..

+ نوشته شده در  جمعه 6 مهر1386ساعت 2:13 قبل از ظهر  توسط adamak  | 

 

چشمانش پراز اشک بود به من نگاه کرد و گفت: فقط امروز

برای مدت زیادی از برم می روی بگو که دوستت دارم به چشمانش

خیره شدم قطره های اشک را از چشمانش زدودم وبر لبانش بوسه ای

زدم اما نگفتم که دوستش دارم روزی که به سوی او رفتم آنقدر خوشحال

شد که خود رابه آغوش من انداخت وسرش را بر روی سینه ام فشرد و

گفت امروز بگو دوستم داری دستهای سفیدو بلندش راگرفتم اما باز

نگفتم که دوستش دارم.ماهها گذشت در بستر بیماری افتاد با چندشاخه

گل میخک سرخ به دیدارش رفتم کنار بالینش نشستم او را نگاه کردم

به من گفت:بگو که دوستم داری می ترسم که دیگر هیچوقت این کلمه

را از دهانت نشنوم اما باز بوسه ای بر لبانش زدم و رفتم. وقتی که آن

روز به بالینش رفتم روی صورتش پارچه ای سفید بود

  وحشت زده و حیران

پارچه را کنار زدم تازه فهمیدم چقدر دوستش دارم فریاد زدم :

بخدا دوستت دارم اما...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 مهر1386ساعت 0:21 قبل از ظهر  توسط adamak  | 

 

کشاورزی تعدادی توله سگ ازنژادی خوب رو گذاشته بود واسه ی فروش.
پسر بچه ای رفت سراغش و گفت:می خواهم یکی از اونا رو بخرم.
کشاورز جواب داد که:اونا نژاد خوبی دارن و کمی گرون هستند.
پسر کوچولو پولهایی رو که توی مشتش نگه داشته بود شمرد و گفت:من فقط 29سنت دارم.
کشاورز سری تکون داد و گفت: متاسفم پسرم اونا خیلی گرون تر از این حرفا هستند.
پسرک خواهش کرد : پس فقط اجازه بدید نگاهی بهشون بندازم.
و بعد از قبول کردن کشاورز رفت سراغ توله ها و چهارتا سگ کوچولوی پشمالو رو دید که با هم بازی می کردن و بالا و پایین می پریدن .
یهو یه صدای خش خش که از لونه ی سگ ها میومد توجه اونو جلب کرد و رفت به سمتش.
اونجا یه توله سگ لاغر رو دید که جثه اش از بقیه کوچیک تر بود و به دلیل این که یکی از پاهاش معیوب بود لنگ لنگان راه می رفت.
یه دفعه چشم های پسرک برقی زد و دوان دوان رفت سراغ کشاورز و گفت: آقا ممکنه اونو به من بفروشین .
کشاورز با تعجب پاسخ داد که: پسرم اون لنگه و لاغر.... به سختی هم راه می ره پس نمی تونی باهاش بازی کنی.
پسر کوچولو که هنوز چشم هایش می درخشید پاچه ی شلوارش را بالا زد و پای مصنوعیش را به کشاورز نشون داد و گفت اون توله سگ به کسی نیاز داره که درکش کنه و اشک تموم صورتش رو پوشوند.....


+ نوشته شده در  جمعه 23 شهریور1386ساعت 11:56 بعد از ظهر  توسط adamak  | 

داستان را در دلتان با صداي بلند و با توجه بخوانيد. مطمئنا تا سال ها آن را در خاطر خواهيد داشت.
داستان درباره يك كوهنورد است كه مي خواست از بلندترين كوه ها بالا برود او پس از سال ها آماده سازي، ماجراجويي خود را آغاز كرد ولي از آنجا كه افتخار اين كار را فقط براي خود مي خواست، تصميم گرفت تنها از كوه بالا برود.
او سفرش را زماني آغاز كرد كه هوا رفته رفته رو به تاريكي ميرفت ولي قهرمان ما به جاي آنكه چادر بزند و شب را زير چادر به شب برساند، به صعودش ادامه داد تا اين كه هوا كاملاٌ تاريك شد.
به جز تاريكي هيچ چيز ديده نميشد سياهي شب همه جا را پوشانده بود و مرد نميتوانست چيزي ببيند حتي ماه وستاره ها پشت انبوهي از ابر پنهان شده بودند .پ كوهنورد همانطور كه داشت بالا ميرفت، در حالي كه چيزي به فتح قله نمانده بود، ناگهان پايش ليز خورد و با سرعت هر چه تمامتر سقوط كرد..
سقوط همچنان ادامه داشت و او در آن لحظات سرشار از هراس، تمامي خاطرات خوب و بد زندگياش را به ياد ميآورد. داشت فكر ميكرد چقدر به مرگ نزديك شده است كه ناگهان احساس كرد طناب به دور كمرش حلقه خورده و وسط زمين و هوا مانده است.
حلقه شدن طناب به دور بدنش مانع از سقوط كاملش شده بود. در آن لحظات سنگين سكوت، چارهاي نداشت جز اينكه فرياد بزند:
“خدايا كمكم كن”. ناگهان صدايي از دل آسمان پاسخ داد از من چه ميخواهي ؟ - نجاتم بده.
- واقعاٌ فكر ميكني ميتوانم نجاتت دهم.
- البته تو تنها كسي هستي كه ميتواني مرا نجات دهي.
- پس آن طناب دور كمرت را ببر
براي يك لحظه سكوت عميقي همه جا را فرا گرفت و مرد تصميم گرفت با تمام توان به طناب بچسبد و آن را رها نكند.
روز بعد، گروه نجات آمدند و جسد منجمد شده يك كوهنورد را پيدا كردند كه طنابي به دور كمرش حلقه شده بود در حاليكه تنها يك متر با زمين فاصله داشت!!
و شما؟ شما تا چه حد به طناب زندگي خود چسبيده ايد؟ آيا تا به حال شده كه طناب را رها كرده باشيد؟
هيچگاه به پيامهايي كه از جانب خدا برايتان فرستاده ميشود شك نكنيد.
هيچگاه نگوييد كه خداوند فراموشتان كرده يا رهايتان كرده است.
هيچگاه تصور نكنيد كه او از شما مراقبت نميكند و به ياد داشته باشيد خدا همواره مراقب شماست
+ نوشته شده در  شنبه 3 شهریور1386ساعت 2:22 بعد از ظهر  توسط adamak  | 

 

وسیع باش و تنها

+ نوشته شده در  جمعه 19 مرداد1386ساعت 3:24 قبل از ظهر  توسط adamak  | 

 

آيا شيطان وجود دارد؟ آيا خدا شيطان را خلق کرد؟
استاد دانشگاه با اين سوال ها شاگردانش را به چالش ذهني کشاند.
آيا خدا هر چيزي که وجود دارد را خلق کرد؟
شاگردي با قاطعيت پاسخ داد:"بله او خلق کرد"
استاد پرسيد: "آيا خدا همه چيز را خلق کرد؟"
شاگرد پاسخ داد: "بله, آقا"
استاد گفت: "اگر خدا همه چيز را خلق کرد, پس او شيطان را نيز خلق کرد. چون شيطان نيز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما نمايانگر ماست , خدا نيز شيطان است"
شاگرد آرام نشست و پاسخي نداد. استاد با رضايت از خودش خيال کرد بار ديگر توانست ثابت کند که عقيده به مذهب افسانه و خرافه اي بيش نيست.
شاگرد ديگري دستش را بلند کرد و گفت: "استاد ميتوانم از شما سوالي بپرسم؟"
استاد پاسخ داد: "البته"
شاگرد ايستاد و پرسيد: "استاد, سرما وجود دارد؟"
استاد پاسخ داد: "اين چه سوالي است البته که وجود دارد. آيا تا کنون حسش نکرده اي؟ "
شاگردان به سوال مرد جوان خنديدند.
مرد جوان گفت: "در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فيزيک چيزي که ما از آن به سرما ياد مي کنيم در حقيقت نبودن
گرماست. هر موجود يا شي را ميتوان مطالعه و آزمايش کرد وقتيکه انرژي داشته باشد يا آنرا انتقال دهد. و گرما چيزي است که باعث ميشود بدن يا هر شي انرژي را انتقال دهد يا آنرا دارا باشد. صفر مطلق (460- F) نبود کامل گرماست. تمام مواد در اين درجه بدون حيات و بازده ميشوند. سرما وجود ندارد. اين کلمه را بشر براي اينکه از نبودن گرما توصيفي داشته باشد خلق کرد."
شاگرد ادامه داد: "استاد تاريکي وجود دارد؟"
استاد پاسخ داد: "البته که وجود دارد"
شاگرد گفت: "دوباره اشتباه کرديد آقا! تاريک هم وجود ندارد. تاريکي در حقيقت نبودن نور است. نور چيزي است که ميتوان آنرا مطالعه و آزمايش کرد. اما تاريکي را نميتوان. در واقع با استفاده از قانون نيوتن ميتوان نور را به رنگهاي مختلف شکست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد. اما شما نمي توانيد تاريکي را اندازه بگيريد. يک پرتو بسيار کوچک نور دنيايي از تاريکي را مي شکند و آنرا روشن مي سازد. شما چطور مي توانيد تعيين کنيد که يک فضاي به خصوص چه ميزان تاريکي دارد؟ تنها کاري که مي کنيد اين است که ميزان وجود نور را در آن فضا اندازه بگيريد. درست است؟ تاريکي واژه اي است که بشر براي توصيف زماني که نور وجود ندارد بکار ببرد."
در آخر مرد جوان از استاد پرسيد: "آقا, شيطان وجود دارد؟"
زياد مطمئن نبود. استاد پاسخ داد: "البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز مي بينيم. او هر روز در مثال هايي از رفتارهاي غير انساني بشر به همنوع خود ديده ميشود. او در جنايتها و خشونت هاي بي شماري که در سراسر دنيا اتفاق مي افتد وجود دارد. اينها نمايانگر هيچ چيزي به جز شيطان نيست."
و آن شاگرد پاسخ داد: "شيطان وجود ندارد آقا. يا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شيطان را به سادگي ميتوان نبود خدا دانست. درست مثل تاريکي و سرما. کلمه اي که بشر خلق کرد تا توصيفي از نبود خدا داشته باشد. خدا شيطان را خلق نکرد. شيطان نتيجه آن چيزي است که وقتي بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبيند. مثل سرما که وقتي اثري از گرما نيست خود به خود مي آيد و تاريک که در نبود نور مي آيد.

نام آن مرد جوان: آلبرت انيشتن

+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 مرداد1386ساعت 0:13 قبل از ظهر  توسط adamak  | 

 

يه روز بهم گفت: «مي‌خوام باهات دوست باشم؛ آخه مي‌دوني؟ من اينجا خيلي تنهام».
 بهش لبخند زدم و گفتم: «آره مي‌دونم. فكر خوبيه.من هم خيلي تنهام».
 يه روز ديگه بهم گفت: «مي‌خوام تا ابد باهات بمونم؛ آخه مي‌دوني؟ من اينجا خيلي تنهام».
 بهش لبخند زدم و گفتم: «آره مي‌دونم. فكر خوبيه.من هم خيلي تنهام».
 يه روز ديگه گفت: «مي‌خوام برم يه جاي دور، جايي كه هيچ مزاحمي نباشه. بعد كه همه چيز روبراه شد تو هم بيا.
آخه مي‌دوني؟ من اينجا خيلي تنهام». بهش لبخند زدم و گفتم: «آره مي‌دونم. فكر خوبيه. من هم خيلي تنهام».
 يه روز تو نامه‌ش نوشت: «من اينجا يه دوست پيدا كردم. آخه مي‌دوني؟ من اينجا خيلي تنهام».
 براش يه لبخند كشيدم و زيرش نوشتم: «آره مي‌دونم. فكر خوبيه.من هم خيلي تنهام».
 يه روز يه نامه نوشت و توش نوشت: «من قراره اينجا با اين دوستم تا ابد زندگي كنم.
آخه مي‌دوني؟ من اينجا خيلي تنهام». براش يه لبخند كشيدم و زيرش نوشتم: «آره مي‌دونم. فكر خوبيه. من هم خيلي تنهام».
حالا ديگه اون تنها نيست و من از اين بابت خيلي خوشحالم و چيزي که بيشتر خوشحالم مي کنه اينه که نمي دونه من هنوز هم خيلي تنهام


+ نوشته شده در  شنبه 16 تیر1386ساعت 3:9 بعد از ظهر  توسط adamak  | 

 

به سراغ من اگر می آیید

نرم و آهسته بیایید

مبادا که ترک بردارد

چینی نازک تنهایی من

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 خرداد1386ساعت 9:20 بعد از ظهر  توسط adamak  | 

 

غروب شد...خورشید رفت ...آفتابگردان به دنبال خورشید گشت...ناگهان یک ستاره چشمک زد...آفتابگردان سرش را پایین انداخت...گلها هرگز خیانت نمی کنند...

******************************************

 

ماهي به آب گفت : تو نميتوني اشكاي منو ببيني , چون من توي آبم... آب جواب داد اما من ميتونم اشكاي تو رو احساس كنم چون تو توي قلب مني

******************************************

سهراب گفتي:چشمها را بايد شست......شستم ولي .........!
 گفتي: جور ديگر بايد ديد.......ديدم ولي ..............! گفتي زير باران بايد رفت........رفتم ولي .............!
او نه چشمهاي خيس و شسته ام را..نه نگاه ديگرم را...هيچ کدام را نديد !!!!
 فقط در زير باران با طعنه اي خنديد و گفت: " ديوانه باران نديده !! ".

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 خرداد1386ساعت 8:50 بعد از ظهر  توسط adamak  |